X
تبلیغات
متن ادبی

متن ادبی

 

هرصبح درنگاه تودیدم بهشت را

 

یک کهکشان ستاره باران سرشت را

 

باواژه های ساده برایم رقم زدی

 

زیباترین وسبزترین سرنوشت را

 

درچشم پرفروغ توبرسردی کلاس

 

دیدم شکوه وگرمی اردیبهشت را

 

برلوح پاک خاطرخودنقش بسته ام

 

دستان خسته ات که غزل می نوشت را

 

این واژه هابیان توراسخت قاصرند

 

آن حس عاشقانه دریا سرشت را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:35  توسط مهناز مصطفوی  | 

شوق مرابیدارکن من اهل رفتن نیستم

 

می مانم وجان می دهم وابسته تن نیستم

 

بشناس احساس مرا،نقش طلوعم راببین

 

من قلب وروح آدمم ازجنس آهن نیستم

 

بیدارکن شورمراشوقی به احساسم بریز

 

بامن مداراپیشه کن من دیوودشمن نیستم

 

سرگشته مهرتوام نقش مرااحساس کن

 

بازیگرم کن لایق بازیچه بودن نیستم

 

چون شاخه نیلوفری حتی اگربالاروم

 

درپیشگاه مهرتویک دانه ارزن نیستم

 

وقتی که بامن همدمی حس غرورم راببین

 

من پاک چون آینه ام آلوده دامن نیستم

 

وقتی که می بینم توراشورغزل دارددلم

 

تادرغزل گم می شوم آنجاتویی،من نیستم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:10  توسط مهناز مصطفوی  | 

 

آرام ونرم نرمک ازاینجاعبورکرد

 

تنهایی شگفت مراغرق نورکرد

 

درمن کسی شبیه خودم دفترمرا

 

ازنوگشودوخاطره هارامرورکرد

 

شعرآمدوخیال مراازحصارها

 

راهی به سوی غربت آفاق دورکرد

 

یک اتّفاق ساده برای محلّه بود

 

یک عابرازمسیرهمیشه عبورکرد

 

امابرای من چه؟منی که خیال او

 

هرلحظه دربرابرچشمم ظهورکرد

 

ابری به روی خاطره هامان فروچکید

 

شعری به ذهن خسته شاعرخطورکرد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:25  توسط مهناز مصطفوی  | 

صدا

درجاده های عشق بیاهمسفرشویم

این شام تیره راهمچون سحرشویم

 بربام کلبه شعرم کبوتری است

بربال های خسته او ما دو پرشوی

***

 ***

 دردفترشعرمن صداپنهان است  

 یک رودپرازستاره درجریان است

  من درسرخود ابر زیادی دارم

  جیب کلمات من پرازباران است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:57  توسط مهناز مصطفوی  | 

قلب ها

هنگامی که قلب هاازمهربانی تهی می شود.                    غرور

 

درلابلای حرف های فتنه انگیز

 

متکبرانه نفس می کشد          ومن به یاد می آورم

 

درخت سیب پیرمردهمسایه را

 

وتشویش ذهن یک گلدان سفالی را

 

که ازارتفاع هولناک طاقچه وزمین می هراسد

 

دلم برای پنجره می سوزد

 

که نگاهش خسته ازبیداری است

 

پنجره ای که غمگین وخواب آلوداست

 

وذهنش راانتظاری خاموش فراگرفته است

 

پنجره ای که لحظه هایش بارانی است

 

اززخم زبان گیج است              وازلبخندهای سبزتهی

 

 

دلم برای پنجره می سوزد...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:49  توسط مهناز مصطفوی  |